جمعه 16 بهمن 1388 - 15:06
خيلي از آدمها چشم دارند اما نمي بينند

آنچه مي خوانيد حکايت دو دختر دانشجويي است که زير آسماني که من و شما زندگي مي کنيم روزگارشان را در پس پرده هاي سياهي که روي چشمانشان کشيده شده به سختي مي گذرانند اما مي دانند.

به گزارش خبرنگار مهر، گفتگو با دختراني که به رغم تمام دشواريهاي زندگي تاريکي را بر نمي تابند و اميد را براي ما به اصطلاح بينايان بازتعريف مي کنند کار دشواري است. به سختي توانستم رضايت آنها را براي انجام مصاحبه بگيرم. البته با قول استفاده از نام مستعار! متني را که مي خوانيد ماحصل ديدار خبرنگار مهر با آنهاست.

" سمانه خ " دانشجوي ارتباطات است و مشکل شبکيه چشم هديه يک ازدواج فاميلي بود که روزگار براي او و دو برادرش ارزاني داشته است. سمانه البته موسيقي هم کار مي کند و نوازنده اي چيره دست است. مي گويد: " بچه که بودم همه چيز را خوب مي ديدم اما به مرور نابينا و نابيناتر شدم. هر روز که مي گذرد يک درصد از بينايي ام را از دست مي دهم." 

چشمان سمانه هر روز بيشتر از نور دنيا فاصله مي گيرد. چقدر سخت است بداني فرداي چشمانت سياه است. چقدر تلخ است بداني خورشيد مهمان امروز توست.  اما" سمانه " در پس همه اين لحظات تاريک حرفهايي از جنس نور دارد... مي گويد: " مهم نيست چطوري هستي. مهم اين است که چطور زندگي کني. خيلي از آدمها چشم دارند اما نمي بينند. بعضيها هم خودشان براي خودشان محدوديت ايجاد مي کنند."

*از نابينايي چه آموختي؟

-آ قدر که دنيايي از تجربه شده ام.علاوه بر اين صبر و تحملم خيلي بالا رفته.

* بزرگترين بلا؟

- نفهميدن؛ البته گاهي فهميدن هم بلاي جان آدم مي شود.

* از آرزوهايت بگو؟

- احساس مي کنم اين روزها آرزوها هزينه زيادي دارند. آدم خيلي چيزها را دوست دارد اما به خاطر شرايط مجبور است از آنها بگذرد.

* دوست داري چه کسي آرزوهايت را برآورده کند؟

- فقط خدا!

* خانواده ات چطور؟

-قادر نيستند!

*چرا؟

- پدرم کشاورز است با هشت سرعائله.

* دنيا را چطور مي بيني؟

-همان طور که هست...

راضي هستي؟

- از چي؟

* از زندگي، از آدمها، از مردم، از مسئولين و...

- متاسفانه جو طوري شده که اگر خودت را به عجز و ناتواني بزني حقت را مي گيري اما من اصلا دوست ندارم خودم را ضعيف نشان بدهم.

بالاخره آرزو داري يا نداري؟

- اميدوارم روزي برسد که شهرستانهاي دور افتاده هم امکاناتي مثل تهران داشته باشند تا من دانشجوي معلول مجبور نباشم براي بهره گيري از امکانات راهي غربت شوم

 

"فرشته" دانشجوي رشته علوم اجتماعي است و تقريباً نابينا. او از آدمها و اجسام فقط تصاويري محو را مي بيند. وجود او کنار بچه هاي نابينا مي توانست خيلي لازم باشد. فرشته هرگز با عصاي سفيد راه نرفته است. مي گويد: " اگر نابينايي را بپذيري خيلي هم سخت نيست." از فرشته مي پرسم تا به حال نااميد شدي؟ مي گويد: گاهي نااميد مي شوم اما به سرعت به خودم مسلط شده و اعتماد به نفسم را پيدا مي کنم.

براي گذران زندگي چه کارهايي انجام مي دهي؟

- فرقي نمي کند. هر کاري که نياز داشته باشند.

خرج زندگي ات ...

- خدا مي رساند. هنوز هستند کساني که غمهاي ديگران خواب را از چشمانشان ربوده!

* نگفتي چرا نابينا شدي؟

- در کودکي در اثر يک بيماري ساده بينايي ام را از دست دادم. اگر در ايلام امکانات پزشکي بود امروز من نابينا نبودم.

تو کم بينا هستي چرا دنبال کار نمي روي؟

- تا وقتي اين همه آدم سالم بيکار هست چه کسي به من کار مي دهد.

آخرين باري که ناراحت شدي کي بود؟

- نابيناها خيلي توانايي دارند اگر شناخته شوند.از مسئولين انتظار دارم مشکل کار را براي ما حل کنند. در ادارات ما را از سر خودشان باز مي کنند. بارها با گوش خودم شنيده ام که مي گويند: "به نابيناها کار ياد ندهيد، فردا مي آيند و از ما انتظار کمک دارند."

جواني را تعريف کن؟

- فصلي از زندگي که بايد در آن خوب تلاش کرد.

اميدواري؟

- ذاتاً آدم اميدواري هستم.

*از چي بيزاري؟

- دلسوزيهاي بي جا.

*خب حالا شايد يکي تو را ديد و دلش سوخت؟

- با سکوت به او مي فهمانم که از احساس ترحمش بيزارم.

* کنار دوستانت راحتي؟

- بله ما خوب همديگر را درک مي کنيم. وقتي از دست هم ناراحت مي شويم چون نگاهمان توي نگاه هم نمي افتد راحت تر با مسئله کنار مي آييم.

چطور يک نابينا خودش را باور مي کند؟

- وقتي به اين نتيجه برسد که نابينايي محدوديت نيست. با چشم که نمي بيند با عصا راه برود. با خودش تمرين کند اگر خوب نمي بينم مي توانم خوب حرف بزنم و خوب رفتار کنم.

بزرگترين آرزوي تو؟

- بروم سر کار!

براي انجام کار چه توانايي داري؟

- کامپيوتر بلدم.

* آخرين درد و دل تو؟

-وضعيت خيابانها و معابر ما اصلا مناسب تردد نابيناها نيست.

------------------------

گزارش: افسانه مهربانيان

منبع: مهر

 


نسخه قابل چاپ نسخه قابل چاپ
نظر شما نظر شما 


يکشنبه 14 شهريور 1389 - 20:14

Sunday 05 September 2010